تبليغاتX
Dec14th
 
یادداشتهای من
 
 

تيرگي غليظ شب تو آسمون كاملا حل شده  ... خواب مثل مار دور تنم مي پيچه و فشار حركتش استخوانهام رو به درد مياره . سرما از داخل ريه هام به سمت بيرون هدايت ميشه و مثل سنگ سختي دوباره برميگرده داخل. وزن موهام رو دوبرابر حس مي كنم ... رگه هاي طلايي موهايي كه  كنار صورتم ريخته رو ميتونم تو اين نور كم ببينم . سعي مي كنم لمسشون كنم . حركت دستم رو مي بينم اما چيزي حس نمي كنم. مسلما خواب داره از من ميبره ! بلند ميشم و روي تختم دراز مي كشم ... دراز مي كشم  و صبر مي كنم  تا خستگيم به تشك برسه . چيزي حس نمي كنم .خستگي از تنم بيرون نميره... به صندلي نگاه مي كنم. هنوز نشسته ام. زانوهام رو تو سينه جمع كردم وچونه ام رو روش گذاشتم. به تخت نگاه مي كنم. خيلي خسته ام و به من نگاه مي كنم. مثل هر شب ، هر دو به اين فكر مي كنيم كه كدوم يكي مرديم ؟

  نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 

قرار نبود اين جوري شه ...

راستي چي  شد .. ؟‌چه جوري  شد ...

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 

نمی دونم چرا وقتی که آیدن با بغض کودکانه اش به هر علتی اونجور آروم و معصوم گریه می کنه ، با اینکه می دونم تا دقایقی دیگه هیچ اثری از گریه و ناراحتیش باقی نمی مونه ، تمام وجودم از بغضش می لرزه ...

وای که من چه چیزها می خواستم ...

  نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 

خوب این هم یک جورشه ! آخر تعطیلات برای تبریک سال نو زمان جالبی نیست ، اما از هیچی بهتره .

سال نو همه مبارک . سال نوی ما هم همینطور . نمیدونم چی باید آرزو کنم ... فقط امیدوارم امسال سرشار از سلامتی و سعادت برای همه باشه ... ما هم در کنار بقیه سالم و سعادتمند باشیم و امسال هر بدی و نا خوشی از همه امون دور باشه انشاا... .

خیلی وقته که دلم میخواد بیام اینجا چیزی بنویسم ، یک عالمه حرف برای گفتن دارم.  فقط خدا میدونه که چه بر روزگار من داره میگذره ... کاش تمرکز داشته باشم و بیام حرف بزنم ...

سال نو مبارک

  نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 

      What I've felt, what I've known  

Sick and tired, I stand alone  

, Could you be there, cause I'm the one who waits  

... The one who waits for you  

?? Or are you unforgiven too  

  نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 

 

  درب بزرگ با صداي كهنه اي باز و ورود مرد جوان اعلام مي شود. دخترك با چهره اي خندان به سوي او ميدود. موهاي بلند و چين وشكن يقه باز لباس سپيدش  درهم مي پيچند. مرد جوان دست ظريف دخترك را مي بوسد و با جرعه اي شراب او را به رقص دعوت ميكند . گروهي از ميهمانان مي رقصند و گروهي نظاره گر آنها هستند. موسيقي دستان مرد جوان اندام ظريف دخترك را نوازش ميكند و دخترك لبخند زنان ، مبهوت نوازشها ، دل به او مي سپرد و مست از شرابِ نور و رقص و بوسه او را به كناري ميکشد و مي پرسد : دوست داريد با هم به اتاق من برويم ؟ 

 مرد جوان با لبخندي شيرين به دنبال او به سمت طبقه پايين مي رود . دخترك  آرام و سبك  در تاريكي محض حركت ميكند و مرد جوان  با ترس از پي او ميرود.دخترك در ميان تالار روي زمين خم مي شود و درب سنگيني را از روي زمين باز مي كند. نور مات و  كمرنگي روي صورتش پخش مي شود و مرد جوان با لبخند او مي خندد. دخترك دست او را مي گيرد و با هم  داخل  مي شوند. نگاه مرد جوان به اطراف، چيزي جز رختخوابي سپيد و بالشهاي نرم و زيبا را نمي يابد . دخترك دراز ميكشد و با چشمانش مرد جوان را مي خواند .

 سوال مرد سكوت  سنگين را مي شكند : اتاق شما اين است  ؟! 

 دخترك  اخمي شيرين ميكند و پاسخ ميدهد : از بودن با من محظوظ نيستيد ؟

مرد جوان دستان دختر را در دست ميگيرد و ميگويد : بودن با شما مرا به دنياي ديگر ميبرد... البته كه محظوظ خواهم بود !

دخترك  پيراهن سپيدي را از زير بالشها بيرون مي آورد و به او ميدهد . مرد جوان لباسش را با پيراهن سپيد عوض ميكند و در آغوش  سرد يكديگر جاي مي گيرند...

آخرين ميهمانان نيز خانه را ترك ميكنند و تاريكي خانه را دربر مي گيرد. نور مات و كمرنگي از درزهاي كهنه تابوت قديمي بيرون زده است... .

 

  نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 چندين روزه كه دارم لابلاي كاغذ پاره هاي ذهن گرد و خاك گرفته ام رو ميگردم. نميدونم دنبال چي ميگردم. دلم ميخواد بنويسم.  آره ...

 دنبال كلمه هستم ! كلمه براي گفتن هزار حرف ! ... پيداش ميكنم .

دلم براي آيدن عزيزم تنگ شده. زيبا ... پاك ... مهربون ... مودب ... باهوش ... توانا و در يك كلمه عشق محض .  

دوستش دارم و سلامتي هميشگيش آرزوي منه .

چقدر حرف دارم ..............

چقدر كلمه كم دارم ..............

  نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط MehrNoosh 
  خیلی وقته که دلم پر از حرف ... پر از خواسته و نخواسته ... پر از خستگی ... پر از دلمردگی ... پر از احساس ضعف و نابودیه و هیچ کاری براش نمیتونم براش بکنم.

همه اعتماد به نفسم رو در مورد خودم... ظاهر و باطنم از دست دادم.

خدایا .. مردم ... دنیا ... به دادم برسید ................ 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط MehrNoosh 
 

 

 امشب ، سر بر سينه خيالم گذاشتم و ساعتي در آغوش  پرقدرتش  گريستم ...

 

  نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 

      سایه‌ یک خیال بر زندگیم سنگینی می کند ....

  نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط MehrNoosh 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM